واژه

intrinsic

/ɪnˈtrɪnsɪk/

ذاتی؛ درونی

اینتِرینسیک

Definition

being a primary part of something

توضیح فارسی

بخش اصلی و بنیادیِ چیزی بودن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adv. intrinsically

adv. ذاتاً

syn. inherent

syn. ذاتی

A penny has little intrinsic value.

یک سکه یک‌پنی ارزش ذاتی کمی دارد.

اَ پِنی هَز لیتِل اینتِرینسیک وَلْیو.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.