/ɪnˈtrɪnsɪk/
اینتِرینسیک
being a primary part of something
بخش اصلی و بنیادیِ چیزی بودن
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
adv. intrinsically
adv. ذاتاً
syn. inherent
syn. ذاتی
A penny has little intrinsic value.
یک سکه یکپنی ارزش ذاتی کمی دارد.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.