واژه

fundamental

/ˌfʌndəˈmentəl/

اساسی، بنیادی

فاندِمِنتِل

Definition

a primary or basic element

توضیح فارسی

یک عنصر اصلی یا پایه‌ای

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adv. fundamentally

adv. اساساً، به‌طور بنیادی

syn. essential

syn. ضروری، اساسی

The student government promised fundamental changes in the registration process.

شورای دانشجویی وعدهٔ تغییرات اساسی در فرایند ثبت‌نام داد.

ذِ اِستیودِنت گاوِرنمِنت پرامِست فاندِمِنتِل چِینجِز اِن ذِ رِجِسترِیشن پراسِس.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.