واژه

elementary

/ˌelɪˈmentəri/

ابتدایی / ساده

اِلِمِنتِری

Definition

simple in structure, easy to do

توضیح فارسی

از نظر ساختار ساده و انجام آن آسان

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

syn. primary

syn. ابتدایی / اصلی

The solution to the problem was actually quite elementary.

راه‌حل مسئله در واقع کاملاً ساده بود.

دِ سُلُوشِن تو دِ پرابْلِم واز اَکچوئِلی کوایت اِلِمِنتِری.

You must take Elementary Physics before you can enroll in the advanced course.

پیش از ثبت‌نام در دوره پیشرفته باید فیزیک مقدماتی را بگذرانید.

یو ماست تِیک اِلِمِنتِری فیزیکس بِفور یو کَن اِنرول اِن دِ اَدوَنسْت کورس.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.