واژه

dictate

ˈdɪkteɪt

دیکته کردن؛ تحمیل کردن

دیکتِیت

Definition

to state demands with the power to enforce

توضیح فارسی

خواسته‌ها را با قدرت اجرای آنها بیان یا تحمیل کردن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adj. dictatorial

adj. دیکتاتورمآبانه

n. dictator

n. دیکتاتور

syn. impose

syn. تحمیل کردن

تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.