واژه

facilitate

fəˈsɪləteɪt

تسهیل کردن؛ آسان‌تر کردن

فَسیلِتِیت

Definition

to make easier; to ease the progress of

توضیح فارسی

آسان‌تر کردن؛ روند پیشرفت چیزی را تسهیل کردن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adv. facilitative

adv. تسهیل‌گر؛ کمک‌کننده به پیشرفت

syn. assist

syn. کمک کردن

His careful planning facilitated the completion of the project.

برنامه‌ریزی دقیق او تکمیل پروژه را تسهیل کرد.

هیز کِرفُل پِلَنینگ فَسیلِتِیتِد ذِ کِمپلیشِن آو ذِ پراجِکت.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.