fəˈsɪləteɪt
فَسیلِتِیت
to make easier; to ease the progress of
آسانتر کردن؛ روند پیشرفت چیزی را تسهیل کردن
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
adv. facilitative
adv. تسهیلگر؛ کمککننده به پیشرفت
syn. assist
syn. کمک کردن
His careful planning facilitated the completion of the project.
برنامهریزی دقیق او تکمیل پروژه را تسهیل کرد.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.