(dis rupt')
دیسراپت
upset; cause to break down
برهم زدن؛ باعث از هم پاشیدن شدن
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
Pam's clowning disrupted the class every day.
دلقکبازیهای پَم هر روز کلاس را مختل میکرد.
The storm disrupted the telephone lines throughout the area.
طوفان خطوط تلفن را در سراسر منطقه مختل کرد.
The collapse of the government disrupted the services we took for granted, such as mail delivery.
فروپاشی دولت خدماتی را که بدیهی میدانستیم، مانند تحویل نامه، مختل کرد.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.