واژه

morsel

(môr' sel)

لقمه کوچک

مورسِل

Definition

a small bite; mouthful; tiny amount

توضیح فارسی

یک لقمه کوچک؛ مقدار اندک

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

When Reynaldo went into the restaurant, he pledged to eat every morsel on his plate.

وقتی رینالدو وارد رستوران شد، قول داد هر لقمه‌ای را در بشقابش بخورد.

وِن رینالدو وِنت اینتو ذِ رِستورانت، هی پِلِجْد تو ایت اِوری مورسِل آن هیز پِلِیت.

Suzanne was reluctant to try even a morsel of the lobster.

سوزان حتی برای امتحان کردن یک لقمه کوچک از خرچنگ هم مردد بود.

سوزَن واز ریلَکتِنت تو ترای ایوِن اِ مورسِل آو ذِ لابستِر.

If you had a morsel of intelligence, you would be uneasy, too.

اگر ذره‌ای هوش داشتی، تو هم نگران می‌شدی.

ایف یو هَد اِ مورسِل آو اینتِلِجِنس، یو وود بی آن‌ایزی تو.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.