(môr' sel)
مورسِل
a small bite; mouthful; tiny amount
یک لقمه کوچک؛ مقدار اندک
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
When Reynaldo went into the restaurant, he pledged to eat every morsel on his plate.
وقتی رینالدو وارد رستوران شد، قول داد هر لقمهای را در بشقابش بخورد.
Suzanne was reluctant to try even a morsel of the lobster.
سوزان حتی برای امتحان کردن یک لقمه کوچک از خرچنگ هم مردد بود.
If you had a morsel of intelligence, you would be uneasy, too.
اگر ذرهای هوش داشتی، تو هم نگران میشدی.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.