واژه

calculate

(kal' kyə lāt)

محاسبه کردن

کَلکیولِیت

Definition

find out by adding, subtracting, multiplying, or dividing; figure

توضیح فارسی

به‌دست آوردن از طریق جمع، تفریق، ضرب یا تقسیم؛ حساب کردن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

The cook had to calculate the number of diners to see whether he could decrease his order for meat.

آشپز مجبور بود تعداد مشتریان را محاسبه کند تا ببیند آیا می‌تواند سفارش گوشت را کمتر کند یا نه.

ذِ کوک هَد تو کَلکیولِیت ذِ نامبِر آو داینِرز تو سی وِذِر هی کود دیکریس هیز اردِر فور میت.

In order to see how expensive the car was, the buyer calculated the tax and other charges.

برای اینکه ببیند ماشین چقدر گران است، خریدار مالیات و هزینه‌های دیگر را محاسبه کرد.

این اُردِر تو سی هاو اِکسپِنسیو ذِ کار واز، ذِ بایِر کَلکیولِیتِد ذِ تَکس اَند آذِر چارجِز.

I used an abacus to calculate my average.

من از چرتکه برای محاسبه میانگینم استفاده کردم.

آی یوزْد اَن اَبَکِس تو کَلکیولِیت مای اَوِرِج.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.