(fre' kwint)
فریکوِنت
happening often; occurring repeatedly
اغلب رخ دادن؛ تکرار شونده
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
We made frequent visits to the hospital to see our grandfather.
ما برای دیدن پدربزرگمان بازدیدهای مکرری از بیمارستان داشتیم.
On frequent occasions Sam fell asleep in class.
سم در موقعیتهای زیادی در کلاس خوابش میبرد.
Dr. Bonner gave me some pills for my frequent headaches.
دکتر بانر برای سردردهای مکرر من قرص داد.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.