واژه

frequent

(fre' kwint)

مکرر / زیاد

فریکوِنت

Definition

happening often; occurring repeatedly

توضیح فارسی

اغلب رخ دادن؛ تکرار شونده

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

We made frequent visits to the hospital to see our grandfather.

ما برای دیدن پدربزرگمان بازدیدهای مکرری از بیمارستان داشتیم.

وی مِید فریکوِنت ویزیتس تو دِ هاسپیتال تو سی آور گرَندفاذِر.

On frequent occasions Sam fell asleep in class.

سم در موقعیت‌های زیادی در کلاس خوابش می‌برد.

آن فریکوِنت اُکِیژِنز سَم فِل اَسلیپ این کلاس.

Dr. Bonner gave me some pills for my frequent headaches.

دکتر بانر برای سردردهای مکرر من قرص داد.

داکتِر بانِر گیو می سام پیلز فور مای فریکوِنت هِدِیکس.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.