(ther' o)
ثِرو
being all that is needed; complete
کامل؛ هر آنچه لازم است
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
The police made a thorough search of the house after the crime had been reported.
پلیس پس از گزارش جرم، خانه را بهطور کامل بازرسی کرد.
My science teacher praised Sandy for doing a thorough job of cleaning up the lab.
معلم علوم من سندی را برای انجام یک کار دقیق در تمیز کردن آزمایشگاه تحسین کرد.
Mom decided to spend the day in giving the basement a thorough cleaning.
مادر تصمیم گرفت روز را صرف یک تمیزکاری کامل زیرزمین کند.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.