/ʌnˈrævəl/
آنرَوِل
to organize; make clear
سازمان دادن؛ روشن و قابلفهم کردن
برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده میشود.
n. unraveling
n. گرهگشایی؛ فروپاشی
syn. separate
syn. جدا کردن
The detective was not able to unravel the mystery of the missing money.
کارآگاه نتوانست راز پول گمشده را حل کند.
برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.