واژه

unravel

/ʌnˈrævəl/

روشن کردن؛ گره‌گشایی کردن

آن‌رَوِل

Definition

to organize; make clear

توضیح فارسی

سازمان دادن؛ روشن و قابل‌فهم کردن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

n. unraveling

n. گره‌گشایی؛ فروپاشی

syn. separate

syn. جدا کردن

The detective was not able to unravel the mystery of the missing money.

کارآگاه نتوانست راز پول گمشده را حل کند.

ذِ دِتِکتیو واز نات اِیبِل تو آن‌رَوِل ذِ میستِری آو ذِ میسینگ مانی.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.