واژه

practical

/ˈpræktɪkəl/

عملی؛ کاربردی

پرَکتیکَل

Definition

convenient or effective

توضیح فارسی

مناسب یا مؤثر؛ عملی و کاربردی

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adv. practically

adv. عملاً

adj. practicable

adj. عملی؛ قابل اجرا

n. practicality

n. عملی بودن؛ کاربردی بودن

تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.