واژه

embedded

/ɪmˈbedɪd/

جاسازی‌شده؛ قرارگرفته درون چیزی

اِمبِدِد

Definition

included or found inside something

توضیح فارسی

گنجانده‌شده یا یافت‌شده در داخل چیزی

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

v. embed

v. جاسازی کردن

syn. inserted

syn. درج‌شده؛ جاسازی‌شده

The archaeologist found a rare fossil embedded in the rock face.

باستان‌شناس فسیلی کمیاب را یافت که در سطح صخره جاسازی شده بود.

دِ آرکی‌آلِجِست فاوند اَ رِر فاسِل اِمبِدِد اِن دِ راک فِیس.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.