واژه

trigger

trigger

آغاز کردن؛ موجب شدن

تریگِر

Definition

v. to initiate, cause, or start

توضیح فارسی

آغاز کردن، موجب شدن یا شروع کردن

نمونه کاربرد

مثال‌های این واژه

برای حفظ تمرکز لندینگ، فقط چند نمونه واقعی نمایش داده می‌شود.

adj. triggered

adj. برانگیخته؛ ایجادشده

syn. generate

syn. ایجاد کردن

The possibility of being in the path of a hurricane triggered fear in the residents of coastal areas.

احتمال قرار گرفتن در مسیر توفان در ساکنان مناطق ساحلی ترس ایجاد کرد.

ذِ پاسِبیلِتی آو بیینگ این ذِ پَث آو اِ هاریکِن تریگِرد فیر این ذِ رِزیدِنتس آو کوستِل اِریاز.
تمرین و مرور

این واژه را در کتاموز تمرین کن

برای مرور هوشمند، آزمون و ادامه مسیر کتاب، اپلیکیشن کتاموز را رایگان نصب کنید.